
دیگه وقتش رسیده که بریم ... ... وبو خیلی دوست داشتم ... ...
چون خیلی دوستایه خوبی پیدا کرده بودم ... ... ولی هر امدنی یک رفتنی هم دارد ... ...
از اینجا میرم... ...میرم جایی که دست هیشکی بهم نرسه... ...
جایی که ... ...
همتونو دوست دارم... ...این وب دیگه تعطیل ... ...
.
.
.
.
عشق لعنتی تو این دنیا منو نابود کردی... ...اون یکی دنیا نبینمت... ...

سلامی دوباره ... ... حال پدر بزرگم بدتر شده... ...
داریم میریم استانبول دیدنش از خداتون بخواین ...
...که به پدر بزرگم کاری نداشته باشه ...
... بعد ظهر پرواز داریم... ...تا ۳.۴ روز میام....
خیلی داغونم.... ....
اگه زبونم لال به پدر بزرگم چیزی بشه دیگه ایران برنمیگردم ...
قــــضـــاوت کـــنید...!...قــضــــاوت کنــــید

شاید زود واسه اپ بعدی ولی اومدم بعضی حرفارو که تو دلم سنگینی می کنه رو بگم...
خیلی هاتون سرکوفم میکننین که چرا سمیرارو فراموش کردی و میری پارتیو اینجور جاها
خیلی ها اصلاًَ بهم گفتن که دیگه به وبلاگه ما سر نزن ... گفتن که نمی خوایم با نامردی
مثل تو دوستی کنیم...بعضیاهم به خاطر اینکه به ((خدا)) اعتقاد ندارم بهم فش میدن...
خیلی چیزا هست که نمیدونین ولی قضاوت میکنین...تو این اپ همه چیو بهتون میگم....
شاید بهم حق بدین شایدم بگین که اسکل شدم...درسته ایمانمو به خدا از دست دادم...
ولی واسه خودم دلایل منطقی دارم...تو تهران و ارومیه خیلی ها منو میشناسن...
به جایی رسیدم که بهم متالیکا میگن...میگن این یارو شیطان پرسته...بعضی ها تردم میکنن
بعضی هاهم سعی میکنن منو بشناسن...
...تاحالا شده جرات نکنی کسیو دوست داشته باشی؟...یعنی بترسی از دوست داشتن؟
...تاحالا شده اونی که شما بهش میگین ((خدا)) 2 تا از بهتریناتو ازت بگیره؟؟؟
که حالا گیر داده باشه به نفر سوم که همه دونیاته؟؟؟....منظورمو نفهمیدی نه؟...
کدومتون میدونستین که همون خدایه شما برادرم یعنی ((سامان دولخانی)) رو هم ازم گرفته؟
سمیرا رو همتون میدونین ولی سامان رو نه!خدای شما اول برادرمو گرفت...بعد عشقمو...
حالا گیر داده به پدر بزرگم که از پدر مادرم زیاد دوسش دارم...من از خدا بدم میاد...
چون عاشقارو دوست نداره...اگه دوست داشت چرا بزرگان ما یعنی لیلی و مجنون...
شیرین و فرهاد...اسلی و کرم به هم نرسیدن؟؟...خدا که از عشق من خبر دار بود پس چرا
چند بار خودکشی رو ازم قبول نکرد...به جون مامانم قسم حتی یه بار یه جوری رگمو زدم
که کلا حموم و وان پر خون بود...ولی نمردم...شب چهللم سمیرا بود...
تازه از سر خاک اومده بودیم من دیگه داشتم دیوونه میشدم همه فامیلامون
خونه ما جمع بودن...مامانم بغلم کرد با گریه گفت که ((این یه امتحانه))
من تاحالا پیش مامانم گریه نکرده بودم...نتونستم جلو خودمو بگیرم...بغضم ترکید...
بهش گفتم امتحان؟؟؟گفت اره پسرم خدا تورو با سمیرا و سامان امتحان کرد...
همونجوری که داشتم اشک میریختم خندم گرفت...گفتم...حتی بنده های خدا یه امتحان رو
دو بار نمیگیرن...حتی بنده هاش بعد اینکه تو امتحان تجدید شدیم یه شانس دیگه میدن...
حالا خدایه به این بزرگی که شما میگین حتی یه شانس هم نمیده؟؟؟...
تاحالا شده وقتی میبینی دو نفر همدیگه رو واقعا دوست دارن بهشون حسودی کنی؟؟؟
من هم از خدا هم از سمیرا هم از سامان و هم از همه ادما بدم میاد...
دلایلم واسه تنفرم از خدا رو گفتم...میگی چرا از سمیرا بدت میاد؟؟؟...سمیرا با اینکه
میدونست همه زندگیه منه ولی رفتو تنهام گذاشت...با اینکه گرفتمو جلوش اشک ریختم
گفتم نرو به این کرج لعنتی گفتم من یه دلهره دارم نروو...حتی یه سیلی محکم بهش زدم
ولی رفت که رفت...از سمیرا هم به خاطر این کارش متنفرم...و داداشم سامان خودمم
نمیدونم چرا ولی ازش بدم میاد...حالا شما خودتون قضاوت کنید...چیکار کنم؟؟؟...
با اینکه تو یه کشور دیگه با اعتقاداتو طرز تفکر دیگه بزرگ شده بودم ولی به خدا
ایمان داشتم....اما وقتی اومدم ایران این بلاها سرم اومد دیگه واسم خدایی وجود نداره...
و حالا میترسم کسی رو دوست داشته باشم...واستون چند تا از عکس های داداشم رو اپ
میکنم...امیدوارم درکم کنید...
12 سال پیش...

12 سال پیش...

سر قبر داداشت نشستن اصلا راحت نیست...

تنها یادگاری از اون...

شما قضاوت کنید...

قضـــیـــیه پـــارتی تو ادامه مطلب

شلام شلام شلام
بلاخره اومدیم همش تقصیره این مهران گیر داده بود که بریم مسافرت
از این به بعد ....
با یه عکس از خودمو مهران وبلاگو دوباره میکنم مثل قبلا این عکسو تو شهرستان ماکو که
نزدیک مرز ترکیه هست گرفتیم رفتیم ترکیه موقع برگشت از اونجا رد میشدیم گفتیم بریم قلیون
چاق کنیم که...


میگم شانس ندارم باور نمیکنید... بعد 2 ماه گفتیم بریم پارتی که...
اقا مارو گرفتنو 2 روز خوابیدیم بازداشتگاه خلاصه پزشک قانونی ((واسه تست الکل و رابطه
نا مشروع)) خوشبختانه بدبختانه الکل من 86% بود...من احمق داشتم فرار میکردم که دوستم
مانی گفت حال داداشش نیما بد بیا اونو ببریم تا خواستم مثل دهقان دروغگو فداکای کنم که مامورا
ریختن تو...خلاصه 500 تومان جریمه نقدی...73 تا شلاق و 3 ماه حبس ((حبس رو میتونیم
بگیریم)) ولی باید شلاق هارو نوش جون کنیم...
اینم چند تا عکس وقتی که حاظر میشدیم بریم پارتی...
این خودم...شرمنده که سیاهش کردم با زیدم انداختیم میترسه عکسش پخش بشه !



اینم خودم...



و اینم دوستام ...



از پارتی عکس انداخته بودم ولی مامورای محترم گوشیمو کم مونده بود بکنن تو حلقم...
قضـــــیـــــــیه پــــــــــــــــــارتــــــــــــــــــــــــی در ادامه مطــــــــــــــــلب...
من پررو دوباره اومدم....
اخه بابا چیکار کنم نمی تونم از وبم دست بر دارم.....راستی مهرانم سلام داره!!!!
دارم سعی میکنم ادامه داستانو بنویسم ولی حسشو ندارم...!
بلاخره مهران تونست مخمو بزنه که.....!!!!!
راستی دلم خیلی واستون تنگ شده بود .... همتونو دوست دارم ,ممنونم که این چند مدت تنهام
.....
موندم چی اپ کنم!!!!؟؟؟؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!!!!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!!!!؟!؟!؟!؟!!!!؟
میخوام از چند نفر تشکر کنم که واقعا دوستشون دارم و خیلی عزیزن واسه من که تو این مدت
همش پیشم بودن....
1-داداش مهرداد گلم.......هواتو دارم مهرداد جان.....
2-داداش اتیلای گلم.......خیلی اقایی داداش.........
3-ابجی شیدا........که همیشه پیشم بود....دوستت دارم ابجیم.....
4-ابجی نگین ......که خیلی خیلی دوستش دارم....
5-داداش پیمان.....که براش ارزوی موفقیت میکنم.....
6-پانیز جون.......که از ته دل دوستش دارم.....و همینتور ابجیش پریا جون دوتاتونم دوست
دارم....
7-ابجی نادیا و دوست پسرش هاتف .... دوتاتونم خیلی عزیزین واسم ....دوستتون دارم.....
8-حامد مشهور به ((حامد گ...)) .... داداش دمت گرم تو عمرم اینجوری کتک نخورده بودم...
9-سارینا جوووونم که خیلی خیلی خیلی خیلی دوستش دارم.....سارینا هواتو دارمااااااااا.....
راستیییییییییییییی مهسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اگه اونی که گفتی راست باشه تا اخر
عمرم نمیبخشمت .... باور کن اون دنیا چهار راه بهشتو جهنم پیدات می کنم و و پدرتو در
میارم حالا خود دانی...((مهسا جون سعی کن باهام تماس بگیری....بلکه اینجوری تونستم کمکت
کنم...))
خب بچه ها اینم یه شعری که منو داش مهران تقدیم میکنیم به........ولی به زبون ترکیه ای
((استانبولی)) نوشتیم..
مطمعنم که اگه بتونید بخونید خوشتون میاد.....
AYRILIK
Öpsem su rüzgari sana dokunur diye,
Ölüp kalacak miyim yoksa, ismini diye diye,
Gün boyunca bekledim telefon çalsin diye,
Ama sen aramadin ayrildim diye...
Bahtsiz benim adim, ayrilik ise soyadim,
Her geçen gün yaklastim ayriliga adim adim,
Herseyden ayrilirim ama ayriliktan asla,
Yoktur benim yarim ayriliktan baska...
Iste bir siir daha, yine bir aci,
Yarab dinmeyecek mi, bende ki bu sanci?
O tatli gülüsün artik benim kaderim,
Gülüyor kaderim, bitmiyor kederim...
Seni bulmaktan önce aramak isterim.))))
Seni sevmekten önce anlamak isterim.
Seni bir yasam boyu bitirmek degil de,
Sana hep yeniden baslamak isterim.))))
و یکی دیگه........که واسه س..... نوشتم .....کاش بتونید بفهمید چی میگم...
ARTIK SEVEMIYORUM
O baslamisti seni seviyorum diye
Bende sevmistim ölesiye
Gezip, dolasir, konusur kene
Bende kanmisim onun her sözüne.
Nerden bilirdim sonunun böyle gelecegini
Bir anda beni terkede bilecegini
O mavi gözlerin yalan söyleyebilecegini
Bir anda dünyami yakabilecegini
Bilmen simdi basksini severmi
Onuda sonunda benim gibi edermi
Yalniz sunu biliyorum
Tek onu sevdim baskasini sevemiyorum.
خب بچه ها سعی میکنم که قسمت بعدی داستانو بنویسم از همتون ممنون فعلا بای بای...
قضـــــیـــــــیه پــــــــــــــــــارتــــــــــــــــــــــــی در ادامه مطــــــــــــــــلب...
قضـــــیـــــــیه پــــــــــــــــــارتــــــــــــــــــــــــی در ادامه مطــــــــــــــــلب...
قضـــــیـــــــیه پــــــــــــــــــارتــــــــــــــــــــــــی در ادامه مطــــــــــــــــلب...
قضـــــیـــــــیه پــــــــــــــــــارتــــــــــــــــــــــــی در ادامه مطــــــــــــــــلب...
ادامه مطلب