تبليغاتX
♀♂♠♠♥♥شکست عشقی♥♥♠♠♀♂

♀♂♠♠♥♥شکست عشقی♥♥♠♠♀♂

♀♂♠♠♥♥عشق سوخته♥♥♠♠♀♂

......./\/\\/\//\/\\/\//\/\\/\//\/\\/\//\/\\/\/........









چیه چیزی شده.....چرا ساکتی؟

فکر کردی ساسی میره از وبش به همین سادگی؟

شنیدم ار وبت دلسرد شدی به تازگی....اپ هاتم تقسیم نمیکنی با یکی...

تو که وبتو دوست داری و روش حساسی.....

دوست داری قالبهایه خیلی شیکو وسواسی....

اِنقده وبتو میخوای ... ...که اگه هکش کنن حتی باباتم نشناسی...

سـ ـ ـ ـ ـ ـــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـــــــاســ ـ ـ ـ ـ ـــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـ ـ ــــــــی

شـــــلام مـــــــــــــژده مــــــــــــــــــژده   اومــــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــــــــــــــــدم

ولی اینبار ایران نیستم و خیلی خیلی خوشحالم...

الان تو استانبول درست کنار پل مشهور(boaz) با چهارتا از دوستام

 که اسماشون...اُکتای...آسومان...زِرین...و ....مهـــــــــــــران نشستیم....

ساعت ۶:۱۷ بعد ظهرِ....

جاتون خیــ ـ ـ ـ ـ ـــلــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـــــــی خالیه..............

بابا تازه دارم نفس میکشم...ایران از جهنم هم بدتر بود واسم....

من  گوه میخورم برگردم....ولی شمارو واقعا از ته دل دوست دارم...

خواستم اپ کنم که نگین ساسی بی معرفت رفتو یادمون نکرد...

راستــــــــــــــــی اون شعر رو که بالا اپ کردمو ابجی ونوس گلم تو نظرات نوشته بود

 که خیلی خوشم اومد...دوســـــــــــــــــــت دارم ....

خیلی ها هستن که واقعا مدیونم بهشون... ... که تو این مدت بیشتر از یه

ابجی یا داداشه واقعی کمکم کردن...و باهام همدردی کردن... ... این ۱ ماه اخر که

تو ایران بودم بدترین روزای عمرم بود... ...ولی با اومدن به وبلاگو دیدن نظرات شما...

....چند روز پیش وقتی که دیگه کلافه شده بودم...واسه دوستایه یاهوو مسنجرم...

....یه پی ام سند کردم که خودمم بعدش ناراحت شدمو خجالت کشیدم ...

که چرا این پی ام رو اس تو ال کردم...خلاصه از همتون معذرت میخوام...

من که اینجا دارم اپ میکنم دوستام که پیشم نشستن ماتو مبهوت دارن نگام میکنن....

ولی به همتون سلام میرسونن...و ... دست بوستون هستن....((اینجاشو از خودم گفتم))....

بابا نیم ساعت کشید من بتونم بیام بلگفا ایرانی الانم با هزار مکافات تونستم فونت فارسی

دانلود کنمو تایپ کنم.... ....خلاصــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــه دوستتون دارم..............

سعی میکنــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــم زود زود بیام نت و پیشتون باشم...

 ولی اگه چند روز دیر کردم خودتون ببخشید دیگه...

راستی پدر بزرگم حالش خوب شده ولی هنوز مرخص نکردن... ...

...با اجازتون ما دیگه رفع زحمت کنیم... ... همتون رو دوست دارم................

بازم میام پیشتون..........................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 13:21  توسط SaSiIi  | 

دوبار اومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

 

 

 

  دیگه وقتش رسیده که بریم ... ... وبو خیلی دوست داشتم ... ...

چون خیلی دوستایه خوبی پیدا کرده بودم ... ... ولی هر امدنی یک رفتنی هم دارد ... ...

از اینجا میرم... ...میرم جایی که دست هیشکی بهم نرسه... ...

جایی که ... ...

همتونو دوست دارم... ...این وب دیگه تعطیل ... ...

.

.

.

.

عشق لعنتی تو این دنیا منو نابود کردی... ...اون یکی دنیا نبینمت... ...


سلامی دوباره ... ... حال پدر بزرگم بدتر شده... ...

 داریم میریم استانبول دیدنش از خداتون بخواین ...

...که به پدر بزرگم کاری نداشته باشه ...

... بعد ظهر پرواز داریم... ...تا ۳.۴  روز میام....

خیلی داغونم.... ....

اگه زبونم لال به پدر بزرگم چیزی بشه دیگه ایران برنمیگردم ...

 


قــــضـــاوت کـــنید...!...قــضــــاوت کنــــید

شاید زود واسه اپ بعدی ولی اومدم بعضی حرفارو که تو دلم سنگینی می کنه رو بگم...

خیلی هاتون سرکوفم میکننین که چرا سمیرارو فراموش کردی و میری پارتیو اینجور جاها

خیلی ها اصلاًَ بهم گفتن که دیگه به وبلاگه ما سر نزن ... گفتن که نمی خوایم با نامردی

مثل تو دوستی کنیم...بعضیاهم به خاطر اینکه به ((خدا)) اعتقاد ندارم بهم فش میدن...

خیلی چیزا هست که نمیدونین ولی قضاوت میکنین...تو این اپ همه چیو بهتون میگم....

شاید بهم حق بدین شایدم بگین که اسکل شدم...درسته ایمانمو به خدا از دست دادم...

ولی واسه خودم دلایل منطقی دارم...تو تهران و ارومیه خیلی ها منو میشناسن...

به جایی رسیدم که بهم متالیکا میگن...میگن این یارو شیطان پرسته...بعضی ها تردم میکنن

بعضی هاهم سعی میکنن منو بشناسن...

...تاحالا شده جرات نکنی کسیو دوست داشته باشی؟...یعنی بترسی از دوست داشتن؟

...تاحالا شده اونی که شما بهش میگین ((خدا)) 2 تا از بهتریناتو ازت بگیره؟؟؟

که حالا گیر داده باشه به نفر سوم که همه دونیاته؟؟؟....منظورمو نفهمیدی نه؟...

کدومتون میدونستین که همون خدایه شما برادرم یعنی ((سامان دولخانی))  رو هم ازم گرفته؟

سمیرا رو همتون میدونین ولی سامان رو نه!خدای شما اول برادرمو گرفت...بعد عشقمو...

حالا گیر داده به پدر بزرگم که از پدر مادرم زیاد دوسش دارم...من از خدا بدم میاد...

چون عاشقارو دوست نداره...اگه دوست داشت چرا بزرگان ما یعنی لیلی و مجنون...

شیرین و فرهاد...اسلی و کرم به هم نرسیدن؟؟...خدا که از عشق من خبر دار بود پس چرا

چند بار خودکشی رو ازم قبول نکرد...به جون مامانم قسم حتی یه بار یه جوری رگمو زدم

که کلا حموم و وان پر خون بود...ولی نمردم...شب چهللم سمیرا بود...

تازه از سر خاک اومده بودیم من دیگه داشتم دیوونه میشدم همه فامیلامون

خونه ما جمع بودن...مامانم بغلم کرد با گریه گفت که ((این یه امتحانه))

من تاحالا پیش مامانم گریه نکرده بودم...نتونستم جلو خودمو بگیرم...بغضم ترکید...

بهش گفتم امتحان؟؟؟گفت اره پسرم خدا تورو با سمیرا و سامان امتحان کرد...

همونجوری که داشتم اشک میریختم خندم گرفت...گفتم...حتی بنده های خدا یه امتحان رو

دو بار نمیگیرن...حتی بنده هاش بعد اینکه تو امتحان تجدید شدیم یه شانس دیگه میدن...

حالا خدایه به این بزرگی که شما میگین حتی یه شانس هم نمیده؟؟؟...

تاحالا شده وقتی میبینی دو نفر همدیگه رو واقعا دوست دارن بهشون حسودی کنی؟؟؟

من هم از خدا هم از سمیرا هم از سامان و هم از همه ادما بدم میاد...

دلایلم واسه تنفرم از خدا رو گفتم...میگی چرا از سمیرا بدت میاد؟؟؟...سمیرا با اینکه

میدونست همه زندگیه منه ولی رفتو تنهام گذاشت...با اینکه گرفتمو جلوش اشک ریختم

گفتم نرو به این کرج لعنتی گفتم من یه دلهره دارم نروو...حتی یه سیلی محکم بهش زدم

ولی رفت که رفت...از سمیرا هم به خاطر این کارش متنفرم...و داداشم سامان خودمم

نمیدونم چرا ولی ازش بدم میاد...حالا شما خودتون قضاوت کنید...چیکار کنم؟؟؟...

با اینکه تو یه کشور دیگه با اعتقاداتو طرز تفکر دیگه بزرگ شده بودم ولی به خدا

ایمان داشتم....اما وقتی اومدم ایران این بلاها سرم اومد دیگه واسم خدایی وجود نداره...

و حالا میترسم کسی رو دوست داشته باشم...واستون چند تا از عکس های داداشم رو اپ

میکنم...امیدوارم درکم کنید...




12 سال پیش...


12 سال پیش...



سر قبر داداشت نشستن اصلا راحت نیست...


تنها یادگاری از اون...

شما قضاوت کنید...



قضـــیـــیه پـــارتی تو ادامه مطلب


شلام شلام شلام

 بلاخره اومدیم همش تقصیره این مهران گیر داده بود که بریم مسافرت

از این به بعد ....

با یه عکس از خودمو مهران وبلاگو دوباره میکنم مثل قبلا این عکسو تو شهرستان ماکو که

نزدیک مرز ترکیه هست گرفتیم رفتیم ترکیه موقع برگشت از اونجا رد میشدیم گفتیم بریم قلیون

چاق کنیم که...


میگم شانس ندارم باور نمیکنید... بعد 2 ماه گفتیم بریم پارتی که...

اقا مارو گرفتنو 2 روز خوابیدیم بازداشتگاه خلاصه پزشک قانونی ((واسه تست الکل و رابطه

نا مشروع)) خوشبختانه بدبختانه الکل من 86% بود...من احمق داشتم فرار میکردم که دوستم

مانی گفت حال داداشش نیما بد بیا اونو ببریم تا خواستم مثل دهقان دروغگو فداکای کنم که مامورا

ریختن تو...خلاصه 500 تومان جریمه نقدی...73 تا شلاق و 3 ماه حبس ((حبس رو میتونیم

بگیریم)) ولی باید شلاق هارو نوش جون کنیم...

اینم چند تا عکس وقتی که حاظر میشدیم بریم پارتی...

این خودم...شرمنده که سیاهش کردم با زیدم انداختیم میترسه عکسش پخش بشه !


اینم خودم...

و اینم دوستام ...


از پارتی عکس انداخته بودم ولی مامورای محترم گوشیمو کم مونده بود بکنن تو حلقم...


قضـــــیـــــــیه پــــــــــــــــــارتــــــــــــــــــــــــی در ادامه مطــــــــــــــــلب...




من پررو دوباره اومدم....

اخه بابا چیکار کنم نمی تونم از وبم دست بر دارم.....راستی مهرانم سلام داره!!!!

دارم سعی میکنم ادامه داستانو بنویسم ولی حسشو ندارم...!

بلاخره مهران تونست مخمو بزنه که.....!!!!!

راستی دلم خیلی واستون تنگ شده بود .... همتونو دوست دارم ,ممنونم که این چند مدت تنهام

.....

موندم چی اپ کنم!!!!؟؟؟؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!!!!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!!!!؟!؟!؟!؟!!!!؟

میخوام از چند نفر تشکر کنم که واقعا دوستشون دارم و خیلی عزیزن واسه من که تو این مدت

همش پیشم بودن....

1-داداش مهرداد گلم.......هواتو دارم مهرداد جان.....

2-داداش اتیلای گلم.......خیلی اقایی داداش.........

3-ابجی شیدا........که همیشه پیشم بود....دوستت دارم ابجیم.....

4-ابجی نگین ......که خیلی خیلی دوستش دارم....

5-داداش پیمان.....که براش ارزوی موفقیت میکنم.....

6-پانیز جون.......که از ته دل دوستش دارم.....و همینتور ابجیش پریا جون دوتاتونم دوست

دارم....

7-ابجی نادیا و دوست پسرش هاتف .... دوتاتونم خیلی عزیزین واسم ....دوستتون دارم.....

8-حامد مشهور به ((حامد گ...)) .... داداش دمت گرم تو عمرم اینجوری کتک نخورده بودم...

9-سارینا جوووونم که خیلی خیلی خیلی خیلی دوستش دارم.....سارینا هواتو دارمااااااااا.....

راستیییییییییییییی مهسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اگه اونی که گفتی راست باشه تا اخر

عمرم نمیبخشمت .... باور کن  اون دنیا  چهار راه بهشتو جهنم پیدات می کنم و و پدرتو در

میارم حالا خود دانی...((مهسا جون سعی کن باهام تماس بگیری....بلکه اینجوری تونستم کمکت

کنم...))

خب بچه ها اینم یه شعری که منو داش مهران تقدیم میکنیم به........ولی به زبون ترکیه ای

((استانبولی)) نوشتیم..

مطمعنم که اگه بتونید بخونید خوشتون میاد.....

AYRILIK


Öpsem su rüzgari sana dokunur diye,

Ölüp kalacak miyim yoksa, ismini diye diye,

Gün boyunca bekledim telefon çalsin diye,

Ama sen aramadin ayrildim diye...

Bahtsiz benim adim, ayrilik ise soyadim,

Her geçen gün yaklastim ayriliga adim adim,

Herseyden ayrilirim ama ayriliktan asla,

Yoktur benim yarim ayriliktan baska...

Iste bir siir daha, yine bir aci,

Yarab dinmeyecek mi, bende ki bu sanci?

O tatli gülüsün artik benim kaderim,

Gülüyor kaderim, bitmiyor kederim...



Seni bulmaktan önce aramak isterim.))))

Seni sevmekten önce anlamak isterim.

Seni bir yasam boyu bitirmek degil de,

Sana hep yeniden baslamak isterim.))))

و یکی دیگه........که واسه س..... نوشتم .....کاش بتونید بفهمید چی میگم...


ARTIK SEVEMIYORUM


O baslamisti seni seviyorum diye

Bende sevmistim ölesiye

Gezip, dolasir, konusur kene

Bende kanmisim onun her sözüne.

Nerden bilirdim sonunun böyle gelecegini

Bir anda beni terkede bilecegini

O mavi gözlerin yalan söyleyebilecegini

Bir anda dünyami yakabilecegini

Bilmen simdi basksini severmi

Onuda sonunda benim gibi edermi

Yalniz sunu biliyorum

Tek onu sevdim baskasini sevemiyorum.


خب بچه ها سعی میکنم که قسمت بعدی داستانو بنویسم از همتون ممنون فعلا بای بای...

 

قضـــــیـــــــیه پــــــــــــــــــارتــــــــــــــــــــــــی در ادامه مطــــــــــــــــلب...

قضـــــیـــــــیه پــــــــــــــــــارتــــــــــــــــــــــــی در ادامه مطــــــــــــــــلب...

قضـــــیـــــــیه پــــــــــــــــــارتــــــــــــــــــــــــی در ادامه مطــــــــــــــــلب...

قضـــــیـــــــیه پــــــــــــــــــارتــــــــــــــــــــــــی در ادامه مطــــــــــــــــلب...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 0:21  توسط SaSiIi  | 

→←قسمت ششم و هفتم داستانم....→←

 

سلام دوستان خوبیید؟ ببخشید چون درس دارم نمیتونم اپ کنم...

به عشقم اوا  قول دادم که از ...قبول بشم واسه دانشگاه برم اونجا....

واسه همینم مجبورم که زیاد درس بخونم...

یا علی فعلا بای تا .......های


سلام به همه دوستان عزیزم خوب هستید؟

خیلی متاسفم چون نتونستم ادامه داستانو اپ کنم ....

یعنی فعلا نمیتونم...

دارم روش کار میکنم که قسمت هفتم قسمت اخر باشه واسه همین خیلی سخته یاد اوری اون روزا امیدوارم بهم حق بدین...

سعی میکنم زود تموم کنم..

چون فردا بازم میرم سفر شاید کمی دیر کنم...

از همتون به خاطر توجه زیاد به عشق من واقعا ممنونم خیلی دوستتون دارم

  

  در خواب ناز بودم شبی...

                                دیدم کسی در میزند....

 در را گشودم روی او...

                             دیدم غم است در میزند...

 ای دوستان بی وفا...

                             از غم بیاموزید وفا...

 غم با ان همه بیگانگی...

                          هر شب به من سر میزند...


سلام به هگی خوب هستیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد؟

بابا بلاخره تونستم اپ کنم ااااااا.....

ببخشید که بازم دیر کردم ...!

ولی این قسمتشو خیلی خیلی آلی آلی تایپ کردم کلا عین واقعیت...!

راستی چند نفری هست که خیلی دوستشون دارمو میخوام جلو همتون ازشون تشکر کنم...

اوا جان عزیــــــــزم.پریسا جان خوشگـــــــلم.سارینای شیطونـــــــــم و وحید جااان با

مرام...


خب حالا بریم سر اصل مطلب..... قسمت ششم و هفتم داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11:18  توسط SaSiIi  | 

→←میام پیشت عشقم→←

سلام دوستان خوب هستید عزیزان؟؟من که اصلا خوب نیستم...

ایدیمو به خاطر ..... عوضش کردم دیگه از این به بعد ایدی من

اینه:sasii_ba_mehran  هر موقع امری داشتین در خدمتم



سلام بهونه قشنگ من برای زنگی...


اره بازم منم همون دیونه همیشگی...


فدای محربونیات چی میکنی با سرنوشت...


دلم برات تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت...


حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه...


جای نگاهت بد جوری تو صحنه چشام خالیه...


ابرا همش پیش منه اینجا هوا پر از غم...


از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کم...


دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار اسمون...


فریاد زدم یا تو بیا یا منو به خودت برسون...


فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم...


حقیقت رو واست بگم به اخر خط رسیدم...


رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی...


قسمت تو سفر شدو قسمت من اوارگی...


نمی دونی چقد دلم تنگ برای دیدنت...


برای محربونیات,نوازشت,بوسیدنت...


به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهت...


یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهت...


من میدونم...


من میدونم همین روزا...


عشق من از یادت میره...


بعدش خبر میدن بیا...


که داره ساسان میمیره


                                




                                    


                       


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:6  توسط SaSiIi  |